| ღღღღ |
|
و امروز فهميدم معني زندگي رو فقط شكستن همين!!!
|
|
تولدی دوباره
چشمانش را بر من دوخته
دلش را بر دلم گره زده يک بغل گل عشق بر روی قلبم چيده سوار بر کالسکه ی سرنوشتم ميکند و در جاده ی بهشت رهسپار مهرش را روانه ام و و اشکش از پياله ی چشمانش پشت سرم بر روی سنگ ريزه های قدومم فرو می چکد و زير لب زمزمه کنان می گويد: دوستت دارم. و من تنها ميگويم: تقديم به تو با عشق.
نمي دانم دلم گم شده يا اوني که دل به او سپردم !نمي دانم عشقم گم شده يا معشوقم. نمي دانم اعتماد بي جا کردم يا بي جا به من اعتماد کردند. نمي دانم لياقت او را نداشتم يا او لايق من نبود. نمي دانم من در حق عشقمان خيانت کردم يا او. او قدر ندانست يا من, نمي دانم.....
|
|
لینک ثابت|
جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 22:45 توسط |
|
|
|
|
خدایا چه لحظه های که تو زندگی گمت کردم اما تو همیشه کنارم بودی ... چه دقیقه ها که حضورت را فراموش کردم اما تو فراموشم نکردی... چه ساعت هایی که غرق در شادی و غرور، تو رو که پشت همه موفقیت هام قایم شده بودی از یاد بردم اما تو همیشه به یادم بودی ... چه روزهایی که سرم تو لاکم کردم و توی غصه هایی که فکر میکردم تو برای تلافی کارهای بدم برام فرستادی دست و پا زدم ، اما تو همیشه کاری کردی که به صلاح منه ... وقتی خسته از همه جا و همه کس ناامیدانه به تو پناه اوردم تو پناهم دادی... وقتی از آدم های دور و برم دلم گرفت ... و دنیا غم هاش و بهم ارزونی کرد تو به قلبم آرمش دادی... تو با حضورت به خنده هام هدف دادی ، به گریه هام دلیل دادی ، به زندگیم ، به نفس کشیدنم رنگ دادی... وقتی قلبم تپید تو همه عظمت و بزرگیت رو تو قلب کوچک و خسته ام جا دادی... وقتی دوستام درددلاشون و برام گفتن و من خالصانه رو به درگاهت براشون دعا کردم فهمیدم که غم و غصه های دیگرون بارش سنگین تر از از غصه های خودمه... اون وقت تو وجودم شیرینیه به یاد دیگران بودن رو چشیدم ... وقتی بهم بخشیدی و ازم گرفتی فهمیدم این معادله زندگیه نه غصه خوردن واسه نداشته هاش ... نه شاد بودن واسه داشته ها ... و وقتی به ازای نداشته ها بهم چیز های دیگه ای دادی اونوقت به بزرگی و مهربونیت بیشتر پی بردم ... و فهمیدم بیشتر از اون چه که هستی باید مهربون باشی ... خدا جونم خیلی دوست دارم خیلی زیاد و به خاطر همه چیز ممنون..... خدایا به خاطر سه چیز سپاسگذارم دادن هایت ندادن هایت گرفتن هایت دادن هایت را نعمت ، ندادن هایت را رحمت ، گرفتن هایت را حکمت
|
|
لینک ثابت|
چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 12:47 توسط |
|
|
|
|
اسمان خاطرات من و تو بکر و زلال است مثل مناجات پرستو با خدا مثل دوستی افتابگردان ها با نگاه صبح . وقتی از خاطرات ماندنی می گویم تا قیامت روی نوشته هایم باران مهربانی می بارد . اسمان خاطرات بوی بهشت می دهد . و لبریز از سادگی است...
گلکم، نازکم، گله کم کن ، کمکم کن... چون که از همیشه دیوونه ترم با من باش ... چون که ابروی عشق و می خرم با من باش... چون که بدجوری سزاوار توام با من باش... حالا که حوصله ات و سر می برم با من باش... باش تا بهتر و بهتر باشم... باش تا از این همه سر باشم... باش تا هق هق من بند بیاد... باش که چشم من افتاب می خواد...
|
|
لینک ثابت|
جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 9:54 توسط |
|
|
|
ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي کرد بهت چي گفت ؟ جايي که ميري مردمي داره که مي شکننت نکنه غصه بخوري من همه جا باهاتم . تو تنها نيستي . توکوله بارت عشق ميزارم که بگذري، قلب ميزارم که جا بدي، اشک ميدم که همراهيت کنه، ومرگ که بدوني برميگردي پيشم
ما را یک دل از خوبان جدا نیست
دوستان دل سپردن کار سهل است ز دوستان دل بریدن کار ما نیست...
تو مثل ستاره ها می مونی مثل اونا زیبا مثل اونا دست نیافتنی اما فقط یه
فرقی با اونا داری که اونا خیلی زیادن ولی تو یه تکی
اگر نميتواني درخت باشي ، بوته باش اگر نميتواني بوته اي باشي ،علف کوچکي باش و چشم انداز کنار شاهراهي را شادمانه تر کن اگر نميتواني نهنگ باشي ،فقط يک ماهي کوچک باش ولي بازيگوش ترين ماهي درياچه همه ما را ناخدا که نميکنند ، ملوان هم ميتوان بود در اين دنيا براي همه ما کاري هست کارهاي بزرگ و کارهاي کمي کوچکتر و آنچه وظيفه ماست چندان دور از دسترس نيست اگر نميتواني شاهراه باشي ، کوره راه باش اگر نميتواني خورشيد باشي ، ستاره باش با بردن و باختن اندازه ات نميگيرند هر آنچه که هستي بهترينش باش!
آسمون دل من آبی نیست دل من از عاشقی خالی نیست بی کس و تنهام ولی تنهاییم عالمیست تنهایی رنجیست عجیب اما دلم مایوس نیست فردا از این دنیا میرم اما کسی پیشم نیست مرده که تنها نمیشه مردن دوای تنهاییست
|
|
لینک ثابت|
دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 17:27 توسط |
|
|
|
تا چشم گشودی ـ یار دگر نبود ـ تنها رد پایی بر خاک نمناک تازه بود ـ تا پرده ی غرور از برابر چشمانت گشودی ـ لبخندش در غبار بیگانه بود ـ تا نفس هایت سکوت را می درید ........ خودت را تنها یافتی ـ در میان حس خاطرات دور ـ دلش را شکستی ـ با یاد او سر بر خاک نهادی ـ از اعماق گنجینه ی وجودت ـ زیباترین یاقوت یمانی را لمس می کنی ـ دگر اشک می ریزی ـ یاقوت هایه یمانی را هزاران تکه می کنی ـ شب سایه ی سردش را بر سرت می کشد ـ قدم از قدم بردار ـ نگذار یاد یار ابدی شود ـ اشک نریز ـ نگذار گنجینه ی وجودت به سر برسد ـ زیرا هستی ادمی بی یاقوت های نقره ای رنگ هیچ است ... هیچ...
پیش از ان که پا بر زمین بگذارد ـ خداوند تکه ای خورشید و پاره ای ابر به او داد و فرمود : " ای انسان زندگی کن و بدان که در ازمون زندگی این ابر و این خورشید فراوان به کارت می اید" ـ انسان نفهمید که خدا چه می گوید پس از خدا خواست تا گره ی ندانستنش را قدری باز کند ـ خداوند گفت :"این ابر و این خورشید ابزار کفر و ایمان توست ... زمین من اکنده از حق و باطل است ... اما اگر حق را دیدی خورشیدت را به در کش تا حق را اشکار کنی ... اما اگر حق را بپوشانی نامت در زمره ی کافران خواهد امد "ـ انسان گفت :" من جز روشن گری به زمین نمی روم و می دانم این ابر هیچ گاه به کارم نخواهد امد
لیلی در کنار درخت انار ب ود ـ عشق لیلی در دل درخت انار جوشید ـ درخت سبز شدو گل داد ... سرخ سرخ ـ گل ها انار شد داغ داغ ...دانه ها عشق می ورزیدند در دل کوچک انار جای نمی گرفتند ـ انار ترک برداشت ... دانه ها ترکیدند ـ خون انار روی دست لیلی چکید ـ لیلی انار را از شاخه چید ... مجنون به لیلیش رسید راز رسیدن همین بود ـ کافی است فقط اناره دلت ترک بخورد ...
![]() درجلسه امتحان عشق من مانده ام و یک برگه سفید یک دنیا حرف ناگفتنی ویک بغل تنهایی و دلتنگی... درد* دل من در این کاغذ کوچک جا نمی شود در این سکوت بغض آلود قطره کوچکی اشک سرسره بازی می کند عاشقانه قطره را به آغوش میکشد عشق تو نوشتنی نیست باتودر برگه ام کنار آن قطره یک قلب کوچک می کشم وقت تمام است برگه ها بالا..... |
|
لینک ثابت|
دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 17:15 توسط |
|
|
|
نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم
چون دنيا يه روز تموم ميشه
توی باور نازت ازم یه یاغی ساختی می خوام بگم عزیزم منو تو نشناختی دوست دارم که باشم تو باور تو یک مرد با حال التماسی بگم دوباره برگرد هر واژه که بینم تو رو یادم میاره همه می خوان بگن اون منو دوسم نداره هر روز مث اشکی که می خوام بارون ببینم ولی طاقت نمیارم تو چشای تو نشینم مگه من دل نداشتم دل منو شکستی چرا وفا نکردی به اون عهدی که بستی تو که گذاشتی و رفتی منو تو این شب سرد با التماس دستام میگم دوباره برگرد نرواز پیشم من بی تو میمیرمممممممممممممممممممممممم
|
|
لینک ثابت|
یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 12:41 توسط |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| امکانات |
| درباره وبلاگ |
آهای عزيز خواستني دلم برات تنگ شده دلم براي خنده هات دوباره دلتنگ شده عشق يعني سوختن و ساختن عشق يعني زندگي را باختن عشق يعني در جهان رسوا شدن عشق يعني مست و بي ژروا شدن عشق يعني اشك حسرت ريختن عشق يعني سر به دار آويختن تويه قاب عكست جايه من خاليست...... چه كنم وقتي شبا سروصداكم رنگ ميشه بيشتر از روزا دلم براي تو تنگ ميشه ميگم خدايا عاشقا رو از هم جدا نكن و همه رو به عشقشون برسون ღღ
|
| آرشیو موضوعی |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 |
| پيوندهای روزانه |
|
«-(¯`v´¯)-» JAVA «-(¯`v´¯)-» کدهای جاوا كد جاوا براي سايت يا وبلاگ شما جاوا اسكريپت كد براي وب لاگها و وب سايتهاي شما تــــرفندهای اینترنتی جاوا اسکریپت دنيا ديگه مثل تو نداره |
| جستجو در وبلاگ |
|
|
|
RSS
|